نپاييد که اسبها همه در خون تپيدند و يلان، آنان که از تير دشمن رهيده بودند، پياده به لشکريان شيطان حمله بردند. از «ايوب بن مشرح» نقل کردهاند که همواره ميگفت: اسب حر بن رياحي را من کشتم، تيري به سوي مرکبش روانه کردم که در دل اسب نشست، اسب لرزشي به خود داد و شيههاي کشيد و به رو درافتاد، ولکن خود حر کنار جست و با شمشير برهنه در کف حمله آورد ....
عمر سعد در اين انديشه ي حيلهگرانه بود که اصحاب امام را در محاصره بگيرد، اما خيمهها مانع بود. فرمان داد که خيمهها را آتش بزنند و اهل حرم آل الله همه در سراپرده ي امام حسين (ع) جمع بودند. خيمهها آتش گرفت و شمر و همراهانش به سوي خيمه سراي امام حمله بردند. شهر نهيب زد که آتش بياوريد تا اين خيمه را بر سر خيمه نشينانش بسوزانم. اهل حرم از نهيب شمر هراسان شدند و از خيمه بيرون ريختند. امام فرياد کشيد :«اي شمر، اين تويي که آتش ميخواهي تا سراپردهي مرا با خيمه نشينانش بسوزاني؟ خدايت به آتش بسوزاند.» «حميد بن مسلم» ميگويد:« من به شمر گفتم : سبحان الله! آيا ميخواهي خويشتن را به کارهايي واداري که جز تو کسي در جهان نکرده باشد؟ سوزاندن به آتشي که جز آفريدگار، کسي را حقي بر آن نيست و ديگر، کشتن بچهها و زنان؟ والله در کشتن اين مردان براي تو آن همه حسن خدمت هست که مايه خرسندي اميرت باشد». شمر پرسيد :«تو کيستي؟» و من او را جواب نگفتم. در اين اثناء شبث بن ربعي سر رسيد و به شمر گفت:«من گفتاري بدتر از گفتار تو و عملي زشتتر از عمل نديدهام. مگر تو زني ترسو شدهاي؟» زهير بن قين با ده نفر از اصحاب خود رسيدند و به شمر و يارانش حمله آوردند و آنان را از اطراف خيمهها پراکنده ساختند و :«ابوغره ضبابي» را کشتند.
با کشتن او ياوران شمر فزوني گرفتند و آخرالامر بجز زهير همه ي آن ده تن به شهادت رسيده بودند.
امام نگاهي به ظاهر کرد و نظري در باطن و گفت:«غضب خداوند بر يهود آنگاه شدت گرفت که عزير را فرزند خدا گرفتند و غضب خدا بر نصاري آنگاه، که او را يکي از ثلاثه انگاشتند و بر اين قوم، اکنون که بر قتل فرزند رسول خود اتفاق کردهاند...» و همچنان که محاسن خويش را در دست داشت گفت :«والله آنان را در آنچه ميخواهند اجابت نخواهم کرد تا خداوند را آنسان ملاقات کنم که با خون خضاب کرده باشم ...» و سپس با فرياد بلند فرمود:«آيا فريادرسي نيست که به فرياد ما برسد؟ آيا ديگر کسي نيست که ما را ياري کند؟ کجاست آنکه از حرم رسول خدا دفاع کند؟» ... و صداي گريه از خيمه سراي آل الله برخاست.
ابوثمامه صائدي وقت زوال رايادآوري کرد. امام در آسمان تأملي کرد و گفت:«ذکر نماز کردي، خداوند تو را از نمازگزاران و ذاکرين قرار دهد. آري، اول وقت نماز است. بخواهيد از اين قوم که دست از ما بدارند تا نماز بگذاريم.»
لشگر اعداء آن همه نزديک آمده بودند که صداي آنان را ميشنيدند. حصين بن تميم عربده کشيد:«اين نماز مقبول درگاه خدا نيست.» و اين گفته بر حبيب بن مظاهر بسيار گران نشست :« نماز از فرزند پيامبر قبول نباشد و از شما شرابخواران ابله قبول باشد؟» حصين بن تميم به حبيب بن مظاهر حملهور شد و آن صحابي کرامتمند پير عشق نيز شير شد و با شمشير بر او تاخت و ضربهاي زد که بر صورت اسب او فرود آمد و حصين بن تميم بر خاک افتاد و يارانش او را از آن ميانه در ربودند
حبيب سخت ميجنگيد و آنان را به خاک و خون ميافکند که دورهاش کردند و مردي از بني تميم ضربهاي با شمشير بر سر او زد و ديگري نيزهاي که از کارش انداخت .«بديل بن صريم» از مرکب فرود آمد و سرش راازبدن جداکرد.حصين بن تميم اوراگفت:«من در قتل اوشريکم.سرش را بده تا بر گردن اسب خود بياويزم و در ميان لشکر جولان دهم، تا بدانند که من نيز در قتل او شرکت کردهام. اما جايزه عبيدالله بن زياد از آن تو باشد.» پس سر حبيب را گرفت و بر گردن اسب آويخت و در ميان لشکر جولان داد و بازگشت و سر را به بديل بن صريم رد کرد. حربن يزيد رياحي و زهير بن قين با پشتيباني يکديگر به درياي لشگر عمر سعد زدند تا امام و باقيمانده ي اصحاب فرصت نماز خواندن بيابند، چون يکي در لجه ي حرب غوطهور ميشد ديگري ميآمد و او را از گير و دار خلاص ميکرد. تا آنکه پيادگان دشمن اطراف او را گرفتند و «ايوب بن مشرح خيواني» با مردي ديگر از سواران کوفي در قتل او با يکديگر شريک شدند و ياران، پيکر نيمهجان او را به نزد امام آوردند. حر گفته بود که در آخر، کارم به پياده شدن خواهد کشيد. امام با دست خويش خاک از سر و روي او ميزدود و ميفرمود:« تو به راستي حري، همان سان که مادرت بر تو نام نهاد، به راستي حري، چه در دنيا و چه در آخرت».
حسين ديگر هيچ نداشت که فدا کند، جز جان که ميان او و اداء امانت ازلي فاصله بود ... و اينجا سدره المنتهي است. نه ... که او سدره المنتهي را آنگاه پشت سر نهاده بود که از مکه پاي در طريق کربلا نهاد .... و جبرئيل تنها تا سدرهالمنتهي همسفر معراج انسان است. او آنگاه که اراده کرد تا از مکه خارج شود گفته بود:«من کان فينا باذلاً مهجته و موطنا علي لقاءالله نفسه فلير حل معنا، فاني راحل مصبحاً انشاءالله تعالي.»
سدره المنتهي مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است، عقل بياختيار. اما قلمرو آل کساء، ساحت امانتداري و اختيار است و جبرائيل را آنجا بار نميدهند که هيچ، بال ميسوزانند، آنجا ساحت «اني اعلم ما لا تعلمون» است، آنجا ساحت علم لدني است، رازداري خزائن غيب آسمانها و زمين، آنجا سبحات فناء في الله است و بقا بالله، و مرد اين ميدان کسي است که با اختيار از اختيار خويش درگذرد و طفل ارادهاش را در آستان ارادت قربان کند .... و چون اينچنين کرد درمييابد که غير او را در عالم، اختيار و ارادهاي نيست و هرچه هست اوست. اما چه دشوار مينمايد، طي اين عرصات! آنان که به مقصد رسيدهاند ميگويند ميان ما و شما تنها همين «خون» فاصله است، تا سدره المنتهي را با پاي عقل آمدهاي اما از اين پس جاذبه ي جنون تو را خواهد برد ...طي اين مرحله ديگر با پاي پياده ميسور نيست، بال ميخواهد، و بال را به عباس ميدهند که دستانش را در راه خدا قربان کرد. اين حسين است که عرصات غايي خلافت تکويني انسان را تا آنجا پيموده است که ديگر جز ميان او مقصود فاصله نيست.
آنان که با چشم ظاهر مينگرند او را ديدهاند که بر بالين علياکبر «علي الدنيا بعدک العفا» گفته است و بر بالين قاسم «عزوالله علي عمک ان تدعوه فلا يجيبک او يجيبک ثم لا ينفعک.» و اکنون بر بالين ابوالفضل عباس ميگويد:«الان قد انکسر ظهري و قلت حيلتي» ، اما حجابهاي نور را که نميبينند چه سان از هم دريده و رشتههاي پيوند روح را به ماسوي الله، چه سان از هم گسسته! نه ماسوي الله، که اينجا کلام نيز فرشتهسان فرو ميماند.
مردانگي و وفاي انسان نيز بتمامي ظهور يافت و آن قامت مردانه ي عباس بن علي با دستان بريده بر شريعه فرات آيتي است که روح از اين منزلگاه نيز گذشته است و عجيب آن است که آن باطن چگونه در اين ظاهر جلوه ميکند. بعدها امالبنين (س) در رثاي عباس سرود :
يا من رأي العباس کر علي جماهيرالنقد
و وراه من ابناء حيدرکل ليث ذي لبد
انبئت ان ابني اصيب برأسه مقطوع يد
ويلي علي شبلي امال برأسه ضرب العمد
لو کان سيفک في يديک لمادني منه احد
دستان عباس بن علي قطع شده بود که آن ملعون توانست گرز بر سر او بکوبد، اما تا دستان ظاهر بريده نشود، بالهاي بهشتي نخواهد رست. اگر آسمان دنيا بهشت است، آسمان بهشت کجاست که عباس بن علي (ع) پرنده آن آسمان باشد؟
فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمدهاند و مبهوت از تجليات علم لدني انسان به سجده درافتادهاند تا آسمانها و زمين، کران تا کران به تسخير انسان کامل درآيد و رشته ي اختيار دهر به او سپرده شود، اما انسان تا کامل نشود، درنخواهد يافت که دهر بر همين شيوه که ميچرخد، احسن است. چشم عقل خطابين است که ميپرسد : اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفک الدماء .... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنکه خطائي باشد و او نبيند ... نه، ميبيند که خطايي نيست و هرچه هست وجهي است که بيحجاب، حق را مينمايد. هيچ پرسيدهاي که عالم شهادت بر چه شهادت ميدهد که نامي اينچنين بر او نهادهاند؟
رو در رويي نخست تن به تن بود و اولين شهيدي که بر خاک افتاد مسلم بن عوسجه بود، صحابي پير کوفي.
در زيارت الشهداي ناحيه ي مقدسه خطاب به او آمده است:«تو نخستين شهيد از شهيداني هستي که جانشان را بر سر اداء پيمان نهادند و به خداي کعبه قسم رستگار شدي. خداوند حق شکر بر استقامت و مساوات تو را در راه امامت، ادا کند؛ او که بر بالين تو آمد آنگاه که به خاک افتاده بودي و گفت : «فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا» حبيب بن مظاهر که همراه امام بر بالين مسلم بود گفت:«چه دشوار است بر من به خاک افتادن تو، اگرچه بشارت بهشت آن را سهل ميکند. اگر نميدانستم که لختي ديگر به تو ملحق خواهم شد، دوست ميداشتم که مرا وصي خود بگيري...» و مسلم جواب داد:«با اين همه وصيتي دارم.» و با دو دست به حسين (ع) اشاره کرد و فرشتگان به صبر و وفاي او سلام گفتند :«سلام عليکم بما صبرتم.»
دومين شهيدي که بر خاک افتاد، عبدالله بن عمير کلبي بوده است، آن جوان بلند بالاي گندم گون و فراخ سينهاي که همراه مادر و همسرش از بئرالجعد همدان خود را به کربلا رسانده بود ... همسر او نيز مرد ميدان بود و تنها زني است که در صحراي کربلا، به اصحاب عاشورايي امام عشق الحاق يافته است.
مزاحم بن حريث در آن بحبوحه با گستاخي سخني گفت که نافع به او حمله آورد. مزاحم خواست بگريزد که نافع بن هلال رسيد و او را به هلاکت رساند.
عمروبن حجاج که امير لشکر راست بود عربده کشيد:«اي ابلهان! آيا هنوز درنيافتهايد که با چه کساني در جنگ هستيد؟ شما اکنون با يکهسواران دلاور کوفه و رودرروييد، با شجاعاني که مرگ را به جان خريدهاند و از هيچ چيز باک ندارند. مبادا احدي از شما به جنگ تن به تن با آنها بيرون رويد. اما تعدادشان، آن همه قليل است که اگر شما با هم شويد و آنان را تنها سنگباران کنيد از بين خواهند رفت».
عمرسعد اين انديشه را پسنديد و ديگر اجازه نداد که کسي به جنگ تن به تن اقدام کند. افراد تحت فرماندهي شمر بن ذي الجوشن، نافع بن هلال را محاصره کردند و بر سرش ريختند. با اين همه نافع تا هنگامي که بازوانش نشکست از پاي نيفتاد. آنگاه او را به اسارت گرفتند و نزد عمر سعد بردند. عمر سعد و اطرافيانش ميانگاشتند که ميتوانند او را به ذلت بکشانند و سخناني در ملامت او گفتند. نافع به هلال گفت:« والله من جهد خويش را به تمامي کردهام، جز آنان که با شمشير من جراحت برداشتهاند دوازده تن از شما را کشتهام. من خودم را ملامت نميکنم، که اگر هنوز دست و بازويي برايم نمانده بود نميتوانستيد مرا به اسارت بگيريد...» و شمر بن ذي الجوشن او را به شهادت رساند. آنگاه فرمان حمله عمومي رسيد و همه لشکريان عمر سعد با هم به سپاه عشق يورش بردند. شمر بن ذي الجوشن با لشکر چپ، عمرو بن حجاج با لشکر راست از جانب فرات و عزره بن قيس با سوارکاران ... و کار جنگ آن همه بالا گرفت که ديگر در چشم اهل حرم، جز گردبادي که به هوا برخاسته بود و در ميانهاش جبنشي عظيم، چيزي به چشم نميآمد. «عزره بن قيس» که ديد سواران او از هر سوي که با اصحاب امام حسين روبرو ميشوند، شکست ميخوردند، چارهاي نديد جز آنکه «عبدالرحمن بن حصين» را نزد عمر سعد روانه کند که:« مگر نميبيني سواران من از آغاز روز، چه ميکشند از اين عده ي اندک؟ ما را با فوج پيادگان کماندار و تيرانداز امداد کن.»... و اينگونه شد. عمر سعد «حصين بن تميم» را با سوارکارانش و پانصد تيرانداز به ياري عزره بن قيس فرستاد و ناگاه باران تير از هر سوي بر اصحاب امام عشق باريدن گرفت و آنان يکايک در خون خويش فرو غلتيدند. ديري ....
نويسنده:سيد مرتضي آويني
* داستان